ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢  

ای خدا بنده رنج و عذابم/ خسته درد وفنايم

ای خدا ناتوانی ز ره باز مانده / بنده خاکم ز پيش باز مانده

بی عبودی سوی خويش خوانده / نفس شومم به افسون کشانده

بند نهاده بر دست و پايت/

ای خدا رانده از خود مانند آدم/ چون سليمان داده از کف داره حاتم

نزد اصحاب کهف از سگی کم چيستم؟کيستم؟چيستم؟از کجايم؟

ننگ عالم چه پرسی از چون و چرايم؟

ای خدا آفتابی دست در نهاده/ حلقه چشم بر در نهاده

بنده ای دل به داور نهاده/ چون قلم سر به خط بر نهادی تا کند تيغش از تن جدايم

يا مولا نيست جز فقر در طليسانم/ نيست جز اشک طی لسانم

شعله تر از همه ناکسانم/ راست گويم خسی از خسانم

برده زين سو به آن سو هوايم

ای خدا گر بلندی دهد آسمانت/ وبه پستی نهد آستانت

خود به خود من نه اينم نه آنم / هر چه گوی چنانم چنانم

ای خدا من ز خود هست و بودی ندارم/ من ز خود رزق و روزی ندارم

من ز خود تار پودی ندارم

من که از خود نمودی ندارم

بی خدانه چه سان خود نمايم

بی خدانه چه سان خود نمايم

......

 

يا علی


کلمات کلیدی:
اشعاری از عارف بزرگ «ابوسعيد ابوالخير»
ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ خرداد ،۱۳۸٢  
مجنون تو کوه را از صحرا نشناخت
ديوانه عشق تو سر از پا نشناخت

هر کمی به تو ره يافت ز خرد گم گرديد
آنکس که تو را شناخت خرد را نشانخت



جسم همه اشک گشت و چشم بگريست
در عشق تو بی جسم همی بايد زيست

از من اثری نماند اين عشق ز چيست؟
چون من همه معشوق شدم عاشق کيست؟
...............................................................
عشق آمد و شد چو خونم اندرگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد زددوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت
ناميست زمن پر من و باقی همراوست
...............................................................
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بيخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگريخت

زين واقعه هيچ دوست دستم نگرفت
جز ديده که هر چه داشت بر پايم ريخت
................................................................
عارف که ز سر معرفت آگاه است
بی خرد ز خرد است و با خدا همراهست

نفی خود و اثبات وجود حق کن
اين معنی لا اله الا الله است
..................................................................


يا علی
کلمات کلیدی:
هفت روز هفته(۲)
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱  
با سلام.
ترجيحا اين مطالب رو حذف ميکنم.

يا علی
کلمات کلیدی:
هفت روز هفته
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱  
با عرض سلام خدمت تمام دوستان.
اين مطلب بايد بنا به دلايلی حذف ميشد.

يا علی
کلمات کلیدی:
اين حسين آقای باغ جنت است
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱  
نيمه شب ديد شيخی را به راه نشا می تحت فرمانش گرفت.زد به رهگش گريبانش گرفت
مست گفتش:از کجايی کيستی ؟ نيمه شب در هوای کيستی؟ از چه رو اين راه شتابان
ميروی. خسته و سردرگريبان ميروی.
در جوابش گفت شيخ :ای بينوا روضه خوانم بر شهيد کربلا .من به سختی زندگانی ميکنم
بهر مردم روضه خوانی ميکنم.
مست گفت :گر ميخواهی امان روضه ای از بهر من اينک بخوان تا که من هم عقده دل
وا کنم.گريه ای بهر يوسف زهرا کنم.
شيخ گفت: نيست اينجا منبری.روضه خوانی نيست کارش سرسری.مستمع بايد عزاداری کند.
سيل اشک از ديده اش جاری کند.در جوابش مست گفت:اين چنين من ميشوم منبر
تو برويم نشين.تو بخوان من سوگواری ميکنم.پای منبر آه و زاری ميکنم.
شيخ شد ناچار و روضه خواند و دل او را شکست.روضه او مست را هشيار کرد.محرمش حريم
يار کرد.در دلش مهر حق را کوبيد.
يک شبی ديد در خواب شيخ ديد او را همچون مردان خدا در بهشت جان فزا
پيش رفت گفت شيخ:ای بانی من دوست دار مرثيه خانيه من
باغ جنت جای هر بدکاره نيست
جای هر بدکاره ميخواره نيست
گو چه کردی اين مقامت داده اند
شهد عزت را به جانت داده اند
ای رفيق پارسا گوش کن تا گويمت
اين ماجرا:
چون تو رفتی مرگ آمد بر سرم
کز ملاقاتش رفت هوش از سرم
مردمو شد روز محسر آشکار
بودم از اعمال زشتم شرم سار
نامه اعمال من سنجيده شد
مهر بطلان رويش کوبيده شد
من شدم محکوم شهر آن دوزخ
تا ابد در آتش غم سوختن
دست و پايم بسته در زنجير شد
با شرار قهر حق درگير شد
ناگهان از حق در آمد اين ندا
بنده ما را کنيد از کف رها
گرچه نزد حق گناهش بيمر است
شافع او زاده پيغمبر است
شامل او رحمت داور شده
چون حسينم را شبی منبر شده
خوانده ام بهر تو خط سرنوشت
دوزخی بودم شدم اهل بهشت
گر دلم از نور رحمت منجلی
آنچه دارم از حسين ابن علی
اين حسين آقای باغ جنت است
اين حسين از پای تا سر رحمت است
در قيامت او خدايی می کند
قلب ها را کيميايی می کند
گر بخواهد خداوند مجيد
رو سياهی رو کند او رو سفيد



يا حسين

يا علی

کلمات کلیدی:
حکايت سوال ديوانه از مردی:
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱  
کرد از ديوانه مردی سوال
کاين دو عالم چيست با چندين خيال

گفت باشد دو جهان بالا و پست
قطره نه نيست در معنی نه هست

کيس زاول قطره آب آشکار
قطره آبست با چندين نگار

هر بنای کو بود بر روی آب
گر همه زآهن بود گردد خراب

هيچ چيز نيست زآهن سخت تر
هم بنا بر آب دارد در نگر

هر چه ر بنياد بر آبی بود
گر همه زآهن بود خوابی بود

آب هرگز کس نبيند پايدار
کی بود بر آب بنياد استوار

شخصی از ديوانه ای سوال کرد:حقيقت جهان دنياو آخرت چيست؟ديوانه پاسخ داد:هر دو جهان مانند قطره آبی است که ظاهرا هست ولی همانگونه که قطره آب هيچ ارزشی ندارد اين دو جهان هم در مقابل خدا و عشق به او بی ارزشن(در حقيقت نيستند.)
هر بنا و ساختمانی که پايه آن روی آب باشد هر چه محکم هم باشد از بين رفتنی است.کسی آب را هميشگی و پايدارنديده است.و کسی بنا و ساختمانی را هم بدون وجود آب نديده است.

عطار در داستانها حقايقی را از زبان ديوانه(عاقل ديوانه نما)بيان کرده است و به پيروی او بسياری از نويسندگان عارف اين روش را برای باز گو کردن حقايق بر گزيده اند.
گفت حقايق از زبان ديوانه نشانه شيعه بودن است زيرا اولين گوينده حق که مامور به اظهارديوانگی بود بهلول عاقل از صحابه امام صادق بود.در اين حکايت جهان آفرينش را به آب تشبيه نموده است.تشبيه نمودن موجودات به آب و بناشدن آنها بر آب در آثار عرفانی زياد است و منظور دو چيز است.
۱ـ استوار و محکم نبودن آب
۲ـ آينه بودن آب
۳ـ آب هم وسيله پيداش موجودات و بقای آنها است هم در مقابل آنچه بر آب نهاده شده است دوام ندارد.

يا علی
کلمات کلیدی:
گفتگوی هدهد و بط:
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱  
بط(مرغابی) مظهر:مردم ريا کار و زهد فروش که دچار وسواس هم هستند.بط به صد پاکی برون آمد ز آب
در ميان جمع با خيرالثياب

گفت در هر دو جهان ندهد خبر
کس زمن يک پاکروتر پاک تر

کرده ام هر لحظه غسلی بر صواب
بارها سجاده افکندم بر آب

همچو من بر آب چون استد يکی
نيست باقی در کراماتم شکی

زاهد مرغان منم با رای پاک
دايمم هم جامه و هم جای پاک

من نيارم در جهان بی آب سود
زانکه زاد و بود من در آب بود

گرچه در دل عالمی غم داشتم
شستم از دل کاب همدم داشتم

آب در جوی من است اينجا مدام
من بخشکی کی توانم يافت کام

چون مرا با آب افتاد است کار
از ميان آب چون گيرم کنار

زنده از آبست دايم هرچه هست
اين چنين از آب نتوان شست دست

من ره وادی کجا دانم بريد
زانکه با سيمرغ نتوانم پريد

آنکه باشد قبله اش آبی تمام
کی تواند يافت از سيمرغ کام


مرغابی پاک با لباس خوب و زيبايی از آب بيرون آمد.در دنيا و آخرت کسی
خبر نمي دهد که که موجودی بهتر و پاکتر از من وجود داشته باشد.در هر
لحظه غسل کامل و درستی در آب نموده ام و دارای کراماتی هستم که حتی
می توانم سجاده خود را روی آب بيندازم ونماز بگذارم.چه کسی ميتواند مانند
من روی آب بايستد بنابراين هيچ شک و ترديدی در کرامت من باقی نمی ماند.
در بين مرغان(سالکان)من دارای فکر و انديشه پاک هستم و پيوسته جامه ها
و مکان من پاک است.در زندگی بدون آب سودی برای من وجود ندارد زيرا هم
زندگی من و هم غذای من در آب است.اگر چه غمهای زيادی در اين جهان داشتم
ولی چون همدم من آب بود همه را با آب از بين بردم.در اينجا هميشه در جوی آب
زندگی ميکنم بنابراين چگونه ميتوانم در خشکی کامياب شوم.چون زندگی و کار من در آب است چگونه ميتوانم از آن دور شوم.هر چه در اين جهان است از آب زنده است بنابراين نميتوانم
آب را ترک کرد.من چگونه ميتوانم راه منزل عشق را به سوی سيمرغ طی کنم برای آنکه نميتوانم بدون آب با سيمرغ همراهی کنم.آن کسی که به درجه کمال رسيده و در آب زندگی ميکند به آرزوی خودش با همراهی سيمرغ نمی تواند برسد.


جواب هدهد:هدهدش گفت ای به آب خوش شده
گرد جانت آب چون آتش شده

در ميان آب خوش خوابت ببرد
قطره آب آمد و آبت ببرد

آب هست از بهر هر ناشسته روی
گر تو هم ناشسته رويی آب جوی

چند باشد همچو آب روشنت
روز هر ناشسته رويی ديدنت

هدهد در پاسخ او گفت:ای کسی که تنها در آب دلخوش شده ای و مانند کسی که آتش تمام اطراف او را فراگرفته دچار آب شده ای.با زندگی کردن در آب دچار خواب غفلت شده ای و با يک قطره آب شخصيت خود را از دست داده ای.آب برای افراد آلوده و ناپاک است(تو که ادعای پاک بودن داری)معلوم می شود از همه آلوده تر هستی.بنابراين فقط بدنبال آب باش نه بالاتر از آن.چقدر ميخواهی فقط خود را مشغول آب کنی و با رفتن در آب هر لحظه آلوده ها را ببينی.

يا علی
کلمات کلیدی:
جواب هدهد:
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۱  
هدهدش گفت ای به صورت مانده باز
بيش از اين از عشق رعنايی مناز

عشق روی گل بسی خارت نهاد
کارگر شد بر نو و کارت نهاد

گل اگر چه هست بس صاحب جمال
حسن او در هفته گيرد زوال

عشق چيزی کان زوال آرد پديد
کاملان را زان ملا آرد پديد

خنده گل گرچه در خارت کشد
روز وشب درناله زارت کشد

در گذر از گل که گل هر نوبهار
بر تو ميخندد به معنی شرم دار

گر تو را شرمی بدی هرگز بچشم
در رخ گل ننگريدی جز بخشم


هد هد در جواب او گفت:ای بلبل که صورت و ظاهر تو را از راه باز داشته است
بيشتر از اين از عشق خود تعريف نکن.تو در اثرعشق به گل داری خار ميشوی
(بيچاره شدی)عشق گل و توجه به ظاهر آن در تو اثر کرد و از ادامه حرکت بازداشت.
اگر چه گل بسيار زيبا است اين زيبايی مدتش کوتاه و از بين رفتنی است.عشق
به چيزی که فناء پذير است برای اوليا خدا و انسان کامل ملامت آور است.
اگر چه شکوفا شدن گل و خنده او تو را مشغول و سرگرم ميکند و سبب مشود
شب و روز زاری و ناله کنی امااز عشق به زيبايی ظاهری گل که مدتش
کوتاه است صرف نظر کن زيرا خنده او مسخره کردن تو است نه توجه داشتن به تو.

نتيجه:عطار دراين ابيات مانند همه عرفا به دو نوع عشق اشاره کرده است:
۱ـ عشق مجازی:که در حقيقت هوا و هوس است.
۲ـ عشق حقيقی:عشق به خدا است و چون عشق مجازی بلبل را از عشق
حقيقی باز داشته است ياد آوری می کند که عشق مجازی را رها کند.

نتيجه آنکه به امور فانی و زودگذر نبايد دلبستگی داشت.


يا علی
«««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
کلمات کلیدی:
گفتگوی هدهد و بلبل:
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۱  
بلبل :مظهر کسانی است که فقط به جمال و زيبايی ظاهری توجه ميکنندو
ظاهر پرست هستند.

بلبل شيدا در آمد مست مست
نه زعشق او نيست نه از عقل هست

معنی در هر هزار آواز داشت
زير هر معنی جهانی راز داشت

شد در اسرار معانی نعره زن
کرد مرغان را زبان بند از سخن

گفت بر من ختم شد اسرار عشق
جمله شب ميکنم تکرار عشق

نيست چون داوود يک افتاده کار
تا زبور عشق خوانم زار زار

زاری اندر نی زگفتار من است
زير چنگ از ناله زار من است

گلستانهای پرخروش از من بود
در دل عشاق جوش از من بود

باز گويم هر زمان راز دگر
در دهم هر لحظه آواز دگر

عشق چون بر جان من زور آورد
همچو دريا جان من شور آورد

هر که شور من بديد از دست شد
گرچه بس هشيار آمد مست شد

چون نه بينم محرمی سالی داراز
تن زنم با کس نگويم هيچ راز

چون کند معشوق من در نوبهار
بوی مشک خويش در عالم نثار

من نمايم خوش بروی او دلم
حل کنم از طلعت او مشکلم

باز معشوقم چو ناپيدا شود
بلبل شوريده کم گويا شود

زانکه رازم در نيابد هر يکی
راز بلبل گل بداند بی شکی

من چنان در عشق گل مستغرقم
کز وجود خويش محو مطلقم

در سرم از عشق گل سودا بس است
زانکه معشوقم گل رعنا بس است

طاقت سيمرغ ندارد بلبلي
بلبلی را بس بود عشق گلی

چون بود صد برگ دلدار مرا
نيست غم بی برگی کار مرا

گل که بشکفد چون دلکشی
اين همه در روی من خندد خوشی

چون ززير پرده گل حاضرشود
خنده اش در روی من ظاهر شود

کی تواند بود بلبل يک شبی
خالی از عشق چنان خندان لبی


بلبل عاشق با حالت مستی بلند شد و به ندازه ای عشق او کامل بود که
به هستی ونيستی خود توجه نداشت.چون صدای بلبل دلنشين است در
ّهر آواز او هزاران نکته لطيف نهفته بود و با خواندن خود عشق خود را بيان
ميکرد.بلبل اسرار و معانی بلند عرفانی را با خواندن خود بيان کرد و ديگر
مرغان را ساکت و خاموش کرد.گفت:حالت عاشق بودن و سخن گفتن
به نام من تمام شد و از سر شب تا صبح سخن عشق را تکرار ميکنم.
شخصی دل سوخته و عاشق مانند داوود نميبينم تا نامه عشق را با زاری
بخواند.صدای نی و آواز چنگ از ناله های من سرچشمه گرفته است.تمام
باغها و گلستانها از ناله و خروش من پر است و جوش و خروش دل عاشق
از من است.هر لحظه رازی جديد و هر ساعت آهنگی تازه با خواندن خود
آشکار ميکنم.هنگامی که عشق در وجود من زياد ميشود جان من مانند
دريا دچار تلاطم و شور و هيجان می گردد.کسی که شور و هيجان مرا ببيند
اگر چه بسيار هوشيار باشد مست و بی هوش می شود.اگر يک سال محرمی
يا همدمی را که بتوانم رازم را با او بگويم نيابم خاموش و ساکت ميشوم و
آواز نمي خوانم.در هنگام بهار که معشوق من (گل) با بوی خوش خود آشکار
شد من با تمام وجود به او می پردازم و با ديدن زيبايی او مشکلم را حل ميکنم.
دوباره که گلها پژمرده شد بلبل عاشق خواندنش کم ميشود.زيرا غيراز گل هيچ کس
سخن مرا نميفهمد و راز بلبل را فقط گل ميداند.چنان در عشق خود در خود بيخودم
که به هستی خودم توجه ندارم.تنها حالت عشق گل برای من کافی است زيرا
معشوق من و هدف من فقط گل است.بلبل توانايی رفتن و رسيدن به سيمرغ را
ندارد زيرا برای او همين عشق گل کافی است.چون گل دارای همه چيز است
و هيچوقت من بدون روزی و سرمايه و تهيدست نخواهم ماند.هنگامی که در فصل
بهار گل شکوفا می شود فقط در روی من می خندد(که به من توجه و لطف دارد.)
گل هنگامی که از حالت غنچه بودن باز می شود بر روی من خنده رو آشکار مکند.
هر بلبل چگونه ميتواند از عشق چنين گل خندانی صرفنظر کند يا دست بردار.
(بلبل که اشاره به افراد ظاهر پرست می باشد عذر های خود را بيان کرد سالکی
که چنين حالتی داشته باشد عذرش آن است که من با دلبستگی هايی که به
اين جهان دارم چگونه می توانم به محبوب خود برسم.)


جواب هدهد:

يا علی
کلمات کلیدی:
عذر طاووس:
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱  
طاووس نمونه افرادی است که به اميد مزد و پاداش کار و عبادت را انجام ميدهند.

بعد از آن طاووس آمد زرنگار
نقش بر پرش نه صد بل صد هزار

چون عروسی جلوه کردن ساز کرد
هر پر او جلوه آغاز کرد

گفت تا نقاش غيبم نقش بست
چينيان را شد قلم انگشت دست

گرچه من جبرييل مرغانم وليک
رفته برمن از قضا کاری نه نيک

يار شد با من پيک جا مار زشت
تا بيفتادم به خواری از بهشت

چون به دل کردن خلوت جای من
تخته بند پای من شد پای من

عزم آن دارم کزين تاريک جای
رهبری باشد به خلدم رهنمای

من نه آن مردْم که در سلطان رسم
بس بود اينم که در دربان رسم

کی بود سيمرغ را پروای من
بس بود فردوس عالی جای من

من ندارم در جهان کار دگر
تا بهشتم ره دهد بار دگر

بعد از آن طاووس با پرهای طلای و رنگارنگ از ميان جمع برخاست.مانند
نو عروسان خود را به ديگران نمايش داد و شروع به جلوه گری نمود.گفت:
از هنگامی که خدا مرا به اين زيبايی آفريد ماهرترين نقاشان نتوانستند
نقشی مانند من بکشند و در برابر نقش من اظهار ناتوانی کرد.گفت:اگر
چه در بين پرندگاه جايگاه من مانند جبرييل در بين فرشتگان است اما دچار
سرنوشت بدی شدم در بهشت مار در کنار من قرار گرفت.و با ذلت و خواری
از بهشت بيرون رانده شدم چون با شيطان همکاری داشتم.هنگامی که اين
دنيا محل اقامت من شد مجازات من پای زشتی است که خدا به من داده.
تصميم داری از اين تاريک خانه دنيا مرا به بهشت راهنمايی کنی.چگونه
ميتوانم به سلطان برسم چنان مردانگی ندارم برای من کافی است که
فقط به درگاه سلطان راه يابم.کی ممکن است سيمرغ در فکر من باشد
و من بتوانم خدا را به او برسانم رسيدن به مقامات عالی بهشت برای
من کافی است.من در جهان وظيفه ديگری ندارم تا بار ديگر به بهشت بروم.

نتبجه:عده ای از روندگان راه خدا از سعي وتلاش برای رسيدن به حقيقت
کوتاهی ميکنند زيرا در برابر زحمت های خود به مزد و پاداش اکتفا مينايند.
چنين روندگانی افراد کم همت ميباشند در صورتی که رفتن در راه خدا
همت بلند می طلبد.>«««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

جواب هدهد:

هدهدش گفت ای ز خود گم کرده راه
هر که خواهد خانه آن پادشاه

گو بیا نزدیک شو این زان به است
خانه کی ای از حضرت سلطان به است

خانه نفس است خلد پر هوس
خانه دل مقعد صدق است و بس

حضرت حق است دریای عظیم
قطره خورد است جناب نعیم

قطره باشد هر که را دریا بود
هرچه جز دریا بود سودا بود

چون به دریا میتوانی راه برد
هرچه جز دریا بود سودا بود

هر که داند گفت با خورشید راز
کی تواند ماند از یک ذره باز

هر که کل شد جزء را با او چکار
وانکه جان شد عضو را با اون چکار

گر تو هستی مرد کل کل را ببین
کل طلب کل باش شو کل گزین

هدهد او را راهنمایی کرد و گفت:ای گمراه کسی که فقط خانه ای از بزرگی
بخواهد در حقیقت بهشتی که تو میخواهی ساخته هوسها و آروزهای تو
است.و در صورتی که بهشت حقیقی دلی است که با اخلاص و صداقت باشد.
خداوند رحمتش بسیار زیاد و فراگیر است قطرهایی از دریای نعمتهای او
بهشت است.هر کس به دریا با عظمت رحمت خدا برسد حتما به بهشت که
قطره ای از آن است رسیده است ولی خواستن بهشت تجارت میباشد.
اکنون که میتوانی خود را به دریا برسانی چرا سعی و تلاش رابرای
رسیدن به یک شبنم (بهشت)خلاصه میکنی.هر کس بتواند با خورشید
حقیقت همراز شود چرا خدا نایل گردید به غیر از آن که جزء می باشد
اعتنایی ندارد.توجه تو دراره خدا فقط به خدا باشد در هر حالی او را بطلب
و برای او باش و به سوی او برو و او را برهه چیز برگزین.

نتیجه:۱)همانگونه که در امور مادی باید به زیر دست نگاه کرد و حرص
و طمع نداشت بر عکس در امور معنوی باید پیشوایان دینی پیش
قدمان ایمانی توجه داشت و به پاداش های کم(غیر خدا)اکتفا نکرد.
۲)عامل مهم پیشرفت نکردن بسیاری از سالکان کم همتی است.
۳)همت بلند در راه خدا یعنی به چیزی غیر از خدا اکتفا نکردن.
چون یکی از نامهای خدا کافی است یعنی فقط بنده باید کفایت
خود را از خدا بخواهد.>»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««

کلمات کلیدی:
جواب هدهد به طوطی:
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱  
هدهدش گفت ای زدولت بی نشان
مرد نبود هر که نبود جان فشان

جان ز بهر اين آيد تو را
تا دمی در خود يار آيد ترا

آب حيوان خواهی و جان دوستی
روکه تو مغزی نداری پوستی

جان چه خواهی کرد برجانان فشان
در ره جانان چو مردان جان فشان

در پاسخ طوطی هدهد گفت:ای کسی که از بخت و سعادت بهره ايی نداری
آنکسی که آمادگی جان بازی در راه هدف خود نداشته باشد جوانمرد نيست.
جانی که خدا به تو داده در صورتی برای تو سودمند است که يک لحظه
شايسته نثار کردن در راه جانان باشد.هم ميخواهی به آب حيات برسی و هم
جان خود را دوست داری و حاضر به فداکاری نيستی بنابراين تو عقل نداری.
عمر و جان خود را از بهر چه کاری ميخواهی بايد در راه جانان مانند جوانمردان
و اوليای خدا جان خود را فدا کنی.
.....................................................................................................
.....................................................................................................

حکايت ديوانه و خضر:

بود آن ديوانه عالی مقام
خضر با او گفت ای مرد تمام

رای آن را داري که باشی يار من
گفت با تو برنيايد کار من

زانکه خوردی آب حيوان چند گاه
تا بماند جان تو تا درير گاه

من بر آنم تا بگويم ترک جان
زانکه بی جانان ندارم برگ جان

نی چو تو در حفظ جانی مانده ام
بلکه من هر روز جان افشانده ام

بهتر آن باشد که چون مرغان زدام
دور می باشيم از هم و السلام

ديوانه ای با خضر معاشرت داشت خضر گفت ای انسان کامل دوست داری
دوست و رفيق من باشی؟.آن ديوانه گفت:همراهی با تو از من ساخته نيست.
به دليل آنکه تو چندين دفعه آب حيات خوردی تا بدين وسيله مدت زيادی زنده
بمانی.من درفکر آن هستم که جان خود را فدا کنم زيرا توانايی زنده بودن بدون
جانان را ندارم.چون تو فقط تلاش ميکنی که زنده بمانی ولی من در فکر جان
بازی در راه جانان هستم بنابراين بهتر است من و تو از يکديگر جدا شويم.

نتيجه:هدهد دليل جدا شدن آن ديوانه(انسان کامل)را از حضرت خضر
در اين ميداند که آن ديوانه جان را برای جانان ميخواست .به طوطی می آموزد
که در فکر زندگانی اين جهان فقط بودن و عمر دراز کردن و از جان در راه جانان
استفاده نکردن سبب دور شدن از جانان ميشود.

يا علی
کلمات کلیدی:
گفت و گوی هدهد و طوطی
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۱  
طوطی نمونه افرادی است که فقط به اميد روزانه زيستن در اين دنيا ميباشد.
از بين مرغان بلند شد و گفت چون من هميشه در قفس هستم فقط برای
من عمری زياد و رهايی از قفس کافی است بدنبال رسيدن به سيمرغ نيستم.
طوطی آمد بادهانی پر شکر/در لباس فسقی با طوق زر
پشه گشته باشه از فراو/هرکجا سرسبزی پی ازبر او
در سخن گفتن شکر ريز آمده/در شکر خوردن بگه خيز آمده
گفت هرسنگين دل و هرهيچکس /چون منی رآهنين سازد قفس
من در اين زندان آهن بازمانده/زآرزوی آب خضرم در گذار
خضر مرغانم از آنم سبز پوش/تاتوانم کرد آب خضر نوش
من نيارم در بر سيمرغ تاب /بس بود از چشمه خضرم يه آب
سرنهم در راه چون سوديی /ميروم هر جايی چون هر جايی
چون نشان يابم از آب زندگی /سلطنت دستم دهد در بندگی

طوطی بر خاست در حالی که شيرين زبان بود و در حالی که پرهای پسته ای
رنگ داشت.پشه ناچيز از جلا و شکوه طوطی مانند باز شکاری شده است و
هر کجا رنگ سبزی وجود دارد از سر سبزی طوطی است.
هنگام سخن گفتن بيانی به شيرينی شکر دارد.غذايی مورد نياز خود را صبح
زود ميخورد.طوطی گفت انسان سنگدل و بی رحم يا هر انسان بی ارزشی طوطی ها را در قفس آهنين زندانی ميکند.من در قفس آهنی از زندگی خود بازمانده ام و
در آرزوی يافتن آب حيات از دست خضر در سوز و گذازم.من دربين پرندگان
مانند مقام خضر را دارم به همين جهت دارای رنگ سبز هستم شايد همين
موضوع سبب شود که بتوانم از دست خضر آب حيات را بنوشم.من توانايی
ايستادگی و تحمل مشکلات رابرای رسيدن به سيمرغ ندارم از سرچشمه آب
حيات يک جرعه برای من کافی است.در راه خود مانند افرادديوانه سربراه
ميگذارم و به هر جا که برايم پيش ايد اکتفا ميکنم.هنگامی که از رسيدن به آب
حيات پيدا ميکنم برای من ارزش سلطنت دارد و در آن صورت حاضرم هر
نوع کاری را انجام دهم.

جواب هدهد:......

ياعلی
کلمات کلیدی:
وبلاگ یکی از دوستان...
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۱  
لطفا یک سری به این weblog بزنید...
سرگشته راه حق ۱۲۱
کلمات کلیدی:
چکيده ای چند از اشعار منطق الطير
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۱  
کتاب منطق الطير بيان حال منازل و مقامات سالکين راه راست است.
پس در حقيقت از زبان سالکين راه سخن ميگويد.
هدهد سنبل و نمونه واسطه بین خدا و مردم است(اشاره به
نماینده الهی است.)
مجمعی کردند مرغان جهان
هرچه بودند آشکار او نهان

جمله گفتند اين زمان درروزگار
نيست خالی هيچ شهر از شهريار

از چه رو اقليم ماراشاه نيست
بيش از اين بی شاه بودن راه نيست

يکديگر را شايد ياری کنيم
پادشاهي را طلبکاری کنيم

زانکه بی کشور بود چون پادشاه
نظم و ترتيبی نماند در سپاه

پس همه در جايگاهی آمدند
سربسر چوپای شاهی آمدند

هدهد آشفته دل پرانتظار
درميان جمع آمد بيقرار

حله ای بود از طريقت در برش
افسری بود از حقيقت برسرش

مرغان دنيا هرچه در پنهانی و آشکار بودنددر مجلسی اجتماع نمودند.
همه گفتند در اين زمان هيچ شهری بدون حاکم و فرمانروا وجود ندارد.
چگونه است که سرزمين ما بدون شاه است و بيشتر از اين بدون سرپرست
زندگی کردن جايز نيست.شايسته است يکديگر را کمک کنيم و در
جستجوی پادشاهی باشيم.زيرا کشوری که فرمانروا نداشته باشد
در لشکر و سپاه او نظم و ترتيبی وجود ندارد.(سالک راه خدا هم در
مسايل نظری و اعتقادی و هم در مسايل علمی آگر راهنما نداشته
باشد سلوک او و عبادتش نظم و برنامه ای ندارد.)همه مرغان در
جايگاهی جمع شدند و به فکر فرمانروايی افتادند.هدهد که هم
آشفته دل بود و هم حالت انتظار داشت بابی قراری در ميان جمع
حاضر شد.(در اين بيت حاضر شدن هدهد را ميان جمع بيان ميکند
که بفهماند پيروی از هدهد انتخابی نبوده است.برای هدهد صفت
آشفته بودن -انتظار و بی قراری را آورده است و چون هدهد راهنما
حالت دلسوزی و آشفتگی برای پيروان و همچنين حالت انتظار به
ملاقات خدا برای خود و پيروان داشته و به همين جهت قرار و آرامش
ندارد برای رسيدن به خدا)در حالی که هدهد لباسی از طريقت دربر
نموده و تاجی از حقيقت برسرداشت.

اگر در بيت آخر از شريعت که مقدمه طريقت است نام نبرده نه به علت
بی اهميتی آن است بلکه چون ضرورت آن برای راهنما واضح و روشن است.
راهنما بايد به تمام حالات طريقت آراسته باشد.بايد راهنما به حقيقت
پی برده باشد و رسيده باشد.
در اين بيت حقيقت را به تاجی که برسر نهند تشبيه نموده تا با اين
تشبيه بفهماند که جايگاه حقيقت بسيار مهم و مانند تاجی بر سر
است.

طريقت:تهذيب اخلاق

ياعلی
کلمات کلیدی:
کلمات قصار
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۱  
دليل وجود حق
هر کسي بر حق دليل آورد مثل اين است که باچراغ بخواهد آفتاب راپيدا بکند.آفتاب خودش روشن تر از اين است که درک شود.
زهی نادان که او خورشيد تابان
به نور عقل جويد در بيابان
سيمرغ
مراد از سيمرغ احديت ذات حق است تعالی شانه که در پس پرده اسماء و صفا است.به آن مقام راهی نيست اما به مقام اسماء و صفات می توان ارتباط پيدا کرد و به خوديت خود رسيد.

اسماء الهی
همه موجودات اسامی الهی هستند زيرا اسم عبارت از چيزی است که دلالت بر مسمی نمايد و همه عالم نزد هوشيار نشانه عظمت خالق و آفريننده است.از اين رو عرفا همه موجودات را اسماء الهی گفته اند و به همين نظر بزرگان دين ما فرموده اند:نحن اسماء الحسنی :يعنی ماييم نامهای بهتر خدايی.

علم حقيقی
علم حقيقی مثل آبشاری است که از بالا ريزش می کند.از عالم دريای غيب بر دل انسان ريزش می کند.آن علم ديگر محتاج به تحصيل نيست موهبتی است که در اثر تفضل الهی در دل ديزش می کند.
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسله آموز صد مدرس شد
علم حقيقي معرفت خداوند است که حقايق امور نيز از آن طريق بر شخص مکشوف می گردد و آن بسته به عنايت غيبی است که بر قلب مومن القاء می فرمايد ولی وظيفه مانيز جهد و کوشش است که:
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
در طلبش هر چه توانی بکوش
علم واقعی در دل جای دارد نه تن منتهی دلی که مرکز جان است و روابط بين خدا و بنده.آن دل مرکز علم است.
علمی که ما را به طرف کثرت ببرد و از خدا دور بکند علم نيست.علم حقيقی به وحدت می رساند.
آنکه به ظاهر دنبال علم برود اما در باطن به دنبال دنيا باشددستش به هادی راه نمی رسد و هرچه بيشتر در پی علم باشد گمراه تر می شود.
يکی از صفات داشتن علم تواضع و فروتنی است .زيرا عالم واقعی می فهمد که هنوز علم او مقابل آن علم بی پايان الهی هيچ است.
علم به معنای دانايی است.دانايی حقيقی دانايی که ملازم عمل باشد.
علم از درون بيرون را آراسته نمايد و از بيرون به درون نور نيايد.علم آن است که ملازم عمل باشد و حال نيک نتيجه علم است.

اولياء دين
حقيقت کمال و حقيقت معرفت و انسانيت در وجود آن بزرگواران است.مانند مرکز دايره ای که همه دواير کوچک در اطراف آنها در گردشند.ولی آن نقطه ساکن است و همه به او متوجه هستند پس بيخود نبايد اين طرف و آن طرف رفت.

بندگان گمنام خدا
به ظاهر آسمان آنجايی است که به خدا نزديک باشدو زمين آنجايی که از او دور باشد.ولی چه بسيار افرادی که در روی زمين هستند و گمنام اما مقامشان مافوق عرش است.


نقش حقيقت
وقتی که دل از کدورت ها و هوی و هوس زدوده و قلب صاف باشدآن وقت منقش به حقيقت می شود و هر چه در عالم وجود است عکسش در آن می افتد.

عارف عاشق
عشق نزد عرفا عين حقيقت هستی است.
عشق باشد نزد ما عين وجود
گر نبودی عشق خود چيزی نبود

حسن و عشق
عشق حقيقی فقط حسن مطلق است که ذات حق است تعالی شانه و عشق حقيقی هم برای آن حسن پيدا می شود.تا حسنی نباشد عشقی پيدا نمی شود و تا عشقی نباشد حسنی پيدا نمی شود.ظهور تو به من است و وجود من از تو.


محبوب خدا
و خدا به شگفتی در بنده خويش نظر کرد و فرمود:فتبارک الله احسن الخالقين.
خدا اول عاشق و اول معشوق بود پس علاقمند شد که محبوبی داشته باشد و لذا محمد(ص) را خلق کرد و به برکت وجود او همه عالميان را آفريد.پس منظور از آفرينش خلقت انسان همچون محمد و علی بود.

لذت محبت هر لذتی تمام شدنی است مگر لذت محبت معنوی .پس لذت محبت يکی از لذتهای بهشت است که هر چه هم بيشتر باشد باز هم تمام نشدنی است.
ما در پياله عکس رخ يار ديده ايم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

عارف و خير
عارف تنها نظر به خالق دارد و به آفريننده و نقاش او تنها خوبی ها را می بيند و بدی ها را همه از خودش می بيند.

ظهور حسن
هر چه ظهور و تجلی حق و صنع او بيشتر باشد حسن او بيشتر است و هر چه حسن بيشتر باشد محبت و جذابيت او بيشتر است.
هر آن نقشی که بر صحرا نهاديم
تو زيبا بين که ما زيبا نهاديم

فعل محبوب
کل ما فعل المحبوب محبوب :برای عاشق هر چه که از آن عالم می رسد خوب و پسنديده است.
اگر بر ديده مجنون نشينی
به غير از خوبی ليلا نبينی

فنای عاشق
موقعی که عاشق در مقابل معشوق خود از همه چيز غافل بشود و مستغرق در او بشود آن عشق واقعی است.
عشق آن شعله است که او چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت

عشق و بندگی
طيران آدمين به واسطه عشق و محبت است پس اول مرحله اش بندگی است و تا بندگی نباشد شخص به کمال نمی رسد و تا محبت نباشد بندگی ممکن نيست.

حسين :عشق کل
در مراتب معنا و در مراتب سلوک عشق کل منحصر است به امام حسين(ع)


نفس الرحمان
نفس الرحمان همان وزش رحمت الهی است مانند قضيه اويس قرنی که حضرت رسول (ص) را زيارت نکرده بود ولی از دور عشق می باخت و حضرت می فرمودند که بوی بهشت از طرف يمن می آيد.

حلاج و عشق
از حلاج پرسيدند که عشق چيست؟گفت امروزی و فردا و پس فردا.
روز اول آمدند او را به دار زدند روز دوم او را سوزاندند و روز سوم خاکسترش را به دريا ريختند.
حاصل عمرم سه سخن بيش نيست
خام بدم پخته شدم سوختم


مريم و عشق
خداون از روح خود در مريم دميد و نور عيسی در او ظاهر شد.در واقع مريم حامله از عشق خدايی شد و حامل عيسی(ع) گرديد.


شيرينی محبت
برادران يوسف وقتی او را در چاهی انداختند اول آن چاه آبش تلخ بود و اتفاقا وقتی يوسف رفت شيرين شد که «از محبت تلخها شيرين شود.»

شيرين و فرهاد

شيرين به فرهاد گفت:تو که يک مرتبه بيشتر مرا نديدی آن وقت چطور اين گونه صورت مرا بعينه نقش کردی.در حالی که هر کس اين مجسمه را ببيند خيال می کند که من مدتها با تو بودم که اين مجسمه را کشيدی.فرهاد گفت:من يک بار ترا بيشتر نديدم ولی به دل ديدم.


حضرت آقای حاج سلطانحسين تابنده «رضا عليشاه»

فعلا
يا علی
کلمات کلیدی:
برنامه آينده
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱  
از تمام دوستان که سوالاتشان بی جواب مانده معذرت می خوام به زودی به سوالات شما جواب داده خواهد شد.اگر سوالاتی در مورد مطالب نوشته شده داريد بپرسيد اميد وارم بتونم شما را راهنمايی کنم.
شايد در روزهای بعد اشعاری از کتاب منطق الطير عطار نيز بنويسم و تفسير کنم. البته با کمک يکی از اساتيد بزرگ عرفان.
پس فعلا
يا علی
کلمات کلیدی:
جناب سلطان عليشاه
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱  
سلطان عرفا نابغه علم و عرفان جناب حاج ملا سلطانمحمد بيدختی گنابادی سلطان عليشاه از بزرگترين علما و عرفای اسلام هستند.ايشان در ۲۸ جمادی الاولی سال۱۲۵۱ هجری در بيدخت گناباد(گناباد از شهرهای باستاني استان خراسان در جنوب مشهد می باشد که بر اساس قراين و شواهد موجود قبل از اسلام نيز وجود داشته است. برای معرب اين لفظ جنابْذ يا جنابٍذ به کار رفته . بيدخت هم يکی از دهات گناباد است. اصل اين کلمه بغدخت به معنای دختر خدا است . در ميان ايرانيان باستان ناهيد را که فرشته موکل بر آب و زايمان بوده به صورت دختری زيبا مجسم می کرده و بغدخت می گفتند که در عربی نيز زهره می باشد. معرب اين لفظ بيدخ يا بيذخ است . در رساله شهيديه به نقل از بحار الانوار مذکور است که در شب معراج ارض بيدخت بر حضرت رسول به نورانيت مشهود شد. گناباد با اينکه دارای علما و مشاهير زيادی بوده ولی شهرت اخيرش مولود سکونت و شهادت حضرت آقای سلطان عليشاه و اقامت فرزندان و جانشينان آن بزرگوار در انجاست.)واقع در خراسان در طايفه مشهور به بيچاره(طايفه بيچاره از طوايف مشهور گناباد است که اصلش به قبيله بنی خزاعه از قبايل مشهور شيعه می رسد.وجه تسميه بيچاره اين است که اين عنوان از زبان حضرت علی بن موسی الرضا نسبت به دو نفر از بزرگان اين طايفه صادر شده و آنها افتخاراْ حفظش کرده اند. بدين قرار که سه نفر از طايفه مذکور بر اثر جور و ستم حاکم محل عريضه تظلم خدمت حضرت امام (ع) عرض و تقاضا کرده بودند ايشان امر بفرمايند که رعايت حال آن بيچارگان را بکنند. آن حضرت نيز در حاشيه همان کاغذ به حکومت محل مرقوم داشته بودند که رعايت حال اين«بيچارگان» را بنمايند. طايفه بيچاره در بسياری از ولايات ايران و عربستان هستند ولی عمده در خراسان می باشند .)قدم به عرصه وجود نهادند و در سه سالگی به فراق پدر مبتلا شدند.از همان کودکی آثار کمال در ايشان هويدا بود به نحوی که در ميان اقوام و مردم بيدخت به هوش و ذکاوت و وقار ومتانت شهرت داشتند.(از برخی موثقين نقل شده است که «جناب نور عليشاه اول موقعی که به هندوستان برای زيارت حضرت شاه عليرضا دکنی سفر نمود چون به بيدخت رسيد فرمود:در اين جا نور خدا را می بينم».)ايشان پس از طی کردن تحصيلات مقدماتی در بيدخت به دليل عدم بضاعت کافی مدتی ترک تحصيل نمودند ولی با شوق و اشتياقی که داشتند مجدداْ در سن هفده سالگي اشتغال به تحصيل علوم يافته پيشرفت چشمگيری کردند به گونه ای که اساتيد محلی ديگر روحيه علمی ايشان را ارضاء نمی کرد.پس به قصد تحصيل علم پياده عازم مشهد مقدس و چندی در آنجا ساکن شدند و از محضر علما استفاده کرند. از آنجا نيز به عتبات عاليات مشرف شده در فقه و اصول و علم رجال و تفسير احاطه يافتند و کسب علوم فقهی نزد علمايی مانند حاج شيخ مرتضي انصاری کردند و اجازه اجتهاد گرفتند. جنابش در مراجعت از عتبات به سبزوار رفته نزد حکيم متاله حاج ملا هادی سبزواری به تحصيل حکمت مشاء و اشراق و متعاليه مشغول شدند و در ميان شاگردان مرحوم سبزواری ممتاز گشتند.بر کتاب اسفار نيز حواشی نوشتند . ولی اکتساب کامل علوی ظاهری تشفی خاطر حق جوی ايشان را نکرد و در طلب علم از قلوب عالمان بالله بر آمدند.
در اين اوان جناب سعادت عليشاه که با جمعی از مريدان عازم مشهد بودند در سبزوار به کاروانسرايی وارد وارد گرديدند . مرحوم حاج ملا هاذی سبزواری که ارادت کامل به عرفای عظام داشت مجلس درس را تعطيل و به شاگردان حاضر خود فرمود: درويش عاليقدری از تهران آمده بد نيست شماها هم به ملاقات وی برويد. مرحوم حاج ملا سلطانمحمد نيز همراه ساير طلاب به زيارت رفته و در همان جلسه اول مجذوب جناب سعادت عليشاه گرديد ولی تسليم نشده چندی بعد به گناباد مراجعت فرمود. تا بالاخره در سال۱۲۷۹ پياده به سمت اصفهان مسکن جناب سعادت عليشاه دفته و با آتش شوق در درون خدمت ايشان توبه کرده و وارد در سلوک الی الله گرديدند.
آن بزرگوار در مدت قليلی طی مراتب سلوک کرده از طرف آن جناب مامور ارشاد و دستگيری طالبان با لقب سلطان عليشاه گرديدند در سال ۱۲۹۳ هم که جناب سعادت عليشاه خرقه تهی نمود ايشان متمکن مسند ارشاد و هدايت عباد شدند.
در زمان ايشان سلسله فقر و عرفان رونق تازه ای يافت و صيت فضايل صوری و معنوی حضرت سلطان عليشاه همه ايران و بلکه غالب کشورهای اسلام را پر نمود. همين امر باعث عداوت دشمنان و حسادت حاسدان گرديد تا اينکه متاسفانه در سحر گاه ۲۶ ربيع الاول ۱۳۲۷ قمری حضرت را در سن ۷۶ سالگی مخنوق و به شهادت رسانيدند. جنازه مطهر ايشان در بيدخت مدفون گرديد.
آن حضرت تبحر کامل در علوم مختلف داشتند و صاحب تاليفات بسياری اعم از حواشی بر کتب گوناگون مثل اسفار ملاصدرا يا تهذيب المنطق تفتازانی بودند.
آثار مستقل ايشان عبارتند از : تفسير بيان السعاده.سعادتنامه. مجمع السعادت.که به نام مرشد خود جناب سعادت عليشاه مرقوم فرمودند و همچنين کتابهای ولايت نامه .بشاره المومنين.تيبه النايمين. ايضاح و توضيح.

يا علی
کلمات کلیدی:
شاه نعمت الله ولی
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱  
مجدد سلسله رضويه در قرون هشتم و نهم حضرت شاه نعمت الله ولی از اجله عرفا و دارای مقام رفيعی در علوم ظاهری و باطنی بودند.ايشان در سال ۷۳۱ هجری در کهبنان کرمان متولد شدند. نسبت جسمانيشان با ۲۰ واسطه به حضرت رسول(ص) می رسد. پس از تحصيل علوم ظاهری نزد علمای مشهور آن زمان در طلب راه حقيقت بر آمدند و برای درک مشايخ تصوف و صحبت اولياءالله مسافرتها نموده و رياضتها کشيدند تا اينکه در مکه معظمه موسی وار خدمت شعيب زمان شيخ عبدالله يافعی رسيدند و بعد از هفت سال پس از طی مراتب سير وسلوک به کسب اجازه ارشاد متکن شدند. جنابش صاحب تاليفات عديده هستند و متجاوز از ۳۰۰ رساله به زبان فارسی و عربی تصنيف فرموده اند.عظمت و کمال معنوی ايشان آنچنان در ايام ارشاد شهره عام و خاص شده بود که در مدت ارشاد در عمر طولانی خود که متجاوز از ۱۰۰ سال بود عده بيشماری از جمله چند تن از مشايخ سلاسل ديگر دست ارادت به حضرتش داده و از برکات انفاس قدسيه اش بهره مند گرديدند و لذا ايشان مقتدای بيشتر سلاسل فقر شدند. ايشان در مذهب تشيع بسيار متعصب بودند و به اقتضای زمان تقيه را کنار نهاده و به نشانه شيعه اثنی عشری بودن خود و پيروانشان تاج دوازده ترک بر سر می نهادند و در رونق تشيع می کوشيدند.ايشان در آثار خود علنا اظهار تشيع و حب اهل بيت (ع) و سب و لعن دشمنان ايشان می کردند . رساله ای نيز در مناقب حضرت مهدی(عج)تاليف فرموده اند. و همان طور که گفته شد در آن زمان که مذهب تسنن غلبه داشت برای اينکه فقرا در عين تقيه يکديگر را بشناسند و رسيدگی به احوال هم کنند ايشان دستور دادند تاج دوازده ترک بر سر گذارند.ولی بعدا که مذهب تشيع در ايران رسميت يافت اين امر از عموميت افتاد زيرا از امتيازات سلسله نعمه اللهيه اين است که تقيد به لباس و کلاه مخصوصی ندارند:درويش صفت باش و کلاه تتری دار.
عده بسياری از مسلمانان سنی مذهب بر اثر ارادت به حضرت شاه مذهب تشيع اختيار کردند. بدين قرار چون حضرت شاه نعمت الله ولی مجدد مروج حقايق فقر و عرفان و مرجع اکثر سلاسل فقر در زمان خود شدند سلسله عليه علويه و رضويه معروفيه به نعمت اللهيه نيز شهرت يافت.
پس از حضرت شاه نعمت الله ولی يگانه فرزندشان برهان الدين خليل الله متولد ۷۷۵ هجری در کهبنان کرمان به اذن پدر بزرگوار به مقام جانشينی رسيدند ولی به خواهش احمدشاه بهمنی پس از رحلت حضرت شاه نعمت الله ولی به بيدر در هندوستان هجرت کرده و در همانجا رحلت فرمودند.جانشينان ماذون ايشان به ترتيب عبارتند از: مير شاه حبيب الدين محب الله اول .مير شاه کمال الدين عطيه الله اول. مير شاه برهان الدين خليل الله ثانی. مير شاه شمس الدين محمد اول. مير شاه حبيب الدين محب الله ثانی.مير شاه شمس الدين محمد ثانی.مير شاه کمال الدين عطيه الله ثانی . مير شاه شمس الدين محمد ثالث(حسينی).
حضرات اقطاب مذکور علاوه بر نسبت معنوی نسبت جسمانی نيز دارند بدين طريق که هريک فرزند خود را برای جانشينی تربيت و تعيين نمودند به استثناء شاه کمال الدين عطيه الله اول که نواده عموی خود شاه برهان الدين خليل الله ثانی را به جانشينی تعيين فرمود.
بعد از جناب مير شاه شمس الدين حسينی شيخ محمود دکنی و سپس فرزندشان شيخ شمس الدين دکنی و سپس فرزند ارشدشان شاه عليرضا دکنی به مقام جانشينی و ارشاد سالکان رسيدند. بدين ترتيب پس از شاه نعمت الله ولی ام السلاسل فقر در هندوستان جريان يافت و دوازده تن از اقطاب سلسله که نه نفر اول ايشان از اولاد و احفاد حضرت شاه نعمت الله ولی بودند در هندوستان ساکن شده و منشاء ترويج عرفان و مذهب تشيع در آنجا گرديدند.در خلال اين ايام در ايران از اوايل سلطنت شاه سلطانحسين صفوی تا اواخر حکومت کريم خان زند در امر طريقت آنچنان فترتی پيش آمد که سابقه نداشت.بدين معنی که بر اثر اوضاع نا بسامان حکومتی و فکری موجود و فتنه های پی در پی راه و رسم طريقت و حتی فکر جستجوی حقيقت از ايران رخت بر بست و اغتشاش امور مملکت و انکار جاهلان باعث شد سلاسل فقر و طريقت جناب شاه سيد عليرضا ولی دکنی که مشايخ بسياری را تربيت کرده بودند شيخ المشايخ خويش جناب سيد معصوم عليشاه دکنی را به اشاره غيبی برای تجديد طريقت و ترويج سلسله نعمه اللهيه در سال ۱۱۹۴ هجری مقارن اواخر حکومت کريم خان زند عازم ايران فرمودند.
ايشان نيز جمعی کثير از تشنگان راه کمال را به فيض کامل رسانيد و رونقی به امر طريقت و معرفت در ايران داد. از جمله اين راه يافتگان جناب سيد معصوم عليشاه اصفهانی است که جامع کمالات ظاهری و باطنی بودند. جناب سيد معصوم عليشاه به سبب بعد مسافت و عدم ارتباط کافی بين ايران و هندوستان از طرف جناب شاه عليرضا دکنی مجاز به تعيين شيخ و حتی جانشين برای شخص خود بودند تا وقفه ای در پيشرفت امر طريقت ايجاد نشود. لذا پس از چندی جناب نور عليشاه را به سمت جانشينی خود تعيين نموده و عازم هندوستان گرديدند و در بازگشت در کرمانشاه در سال ۱۲۱۱ هجری به شهادت رسيدند.
جناب نور عليشاه نيز عده بسياری راتربيت کردند و با اجازه مشابهی که در تربيت و نصب مشايخ و تعيين جانشن برای خود داشتند قبل از رحل اقامت در عتبات عاليات جناب شيخ زين الدين حسين عليشاه اصفهانی را به سمت وصی و خليفه خود تعيين نمودند و در سال ۱۲۱۲ هجری در موصول مسموم گرديده سرای محنت را ترک فرمود.
هنگامی که جناب حسين عليشاه سيد عليرضا دکنی که در قيد حيات بودند نيز رسيد و به خلافت تعيين شدند. لذا با رحلت حضرت شاه در سال ۱۲۱۴ هجری در دکن جناب حسين عليشاه اصفهانی در مسند قطبيت سلسله نعمت اللهيه در ايران متمکن شدند.
بعد از جناب حسين عليشاه اصفهانی به ترتيب بنابر نص صريح حضرات عرفای شامخين حاج محمد جعفر مجذوب عليشاه همدانی.جاج زين العابدين شيروانی مست عليشاه. حاج زين العابدين شيرازی رحمت عليشاه .حاج محمد کاظم اصفهانی سعادت عليشاه. و با لاخره جناب حاج ملا سلطانمحمد گنابادی سلطان عليشاه به مقام ارشاد و قطبيت طريقت منصوب شدند.
یا علی
..................................................................................................................
کلمات کلیدی:
 
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱  
روزگار می آيد و می رود.روزها از پس هم مي آيند انگار همين ديروز شنبه بود که گفتم خدايا به اميد تو.کمکم کن تا آغاز خوبی داشته باشم.و چه زود شنبه ديگر آمد خيلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم.انگار روزها با سرعت نور در حال حرکت است و اصلا براش مهم نيست آيا ما به او مي رسيم يا نه. او می رود و از خودش فقط خاطره به جا می گذارد.خاطراتی که شايد کمتر فرصت فکر کردن به آنها را داشته باشيم.انگار همين ديروز بود که در عالم بچگی با خود می گفتم اگر من به سن قانونی برسم چی می شود؟ چه کارهايی می توان بکنم.ديگه قاطی آدم بزرگها می شوم .ديگه هيچ غمی ندارم.هميشه خودم برای خودم تصميم می گيرم.و چه زود سن قانونی آمد رفت چه زود سالهای پر از هيجان تمام شد و رفت.سالهای که دوست داشتم زمان همانجا متوقف شود و ديگر همه چيز تمام.هيچوقت عجله ای برای بزرگ شدن نداشتم هيچوقت.اما نشد .زمان معطل هيچ کس نمی شود هيچ کس.من به سن قانونی رسيدم اما نه تنها از مشکلاتم کم نشد بلکه به آن اضافه هم شد اما مشکلات بزرگتر و حادتر .اما هر وقت فکر می کنم می بينم مشکلات من در برابر خيلی ها خيلی کمتر به هر حال همه مشکل دارند اگر مشکل نباشه زندگی يکنواخت می شه مهم اينه که من بتونم به مشکلم درست فکر کنم و راه درست را انتخاب کنم.ای کاش وقتی يه کاری اشتباه انجام می دم بازم بگن بچه است .اما ديگه نمی گن.ديگه نمی شه مثل دوران کودکی راحت حرف بزنم راحت بازی کنم.راحت بدوم.بلند بلند گريه کنم چون من بزرگ شدم .چقدر سخته در مورد چيزی از آدم نظر بخواهند و نظر ما خيلی مهم باشد برای کسی.بايد با دقت حرف بزنيم .اونا ديگه از ما انتظار دارن حرف بزنيم نظر بديم اما با فکر.
وقتی تو پارک پيرزنها و پيرمردها را می بينم دلم برايشان می سوزد شايد هم برای خودم که روزی من بايد روی اون نيمکت بنشينم.وقتی فکر می کنم آنها هم روزی جوان بودند و هزاران هزار آرزو داشتند و روزهايی که آنها برای اولين بار با عشق آشنا شدند و هر چروک بر روی پيشانی و گونه هايشان حاکی از مشکلات است که در زندگی داشته اند و خواه نا خواه با آن مبارزه کرده اند برای حفظ بقاء.وقتی فکر می کنم که آنها هم روزی کودکی ۱۳ و ۱۴ ساله بودند و بدون هيچ ترس و واهمه ای از آينده زندگی را به آغوش می کشند .زندگی که آنها را جوان می کند بعد جوانی را از آنها می گيرد و پيری را دو دستی تقديم آنها می کند.و هيچ چاره ای نداری جز آنکه با آن کنار بيايی و از لحظه لحظه آن استفاده کنی.
ای کاش ما آدمها قدر هم را بيشتر بدانيم. ای کاش می دانستيم که چقدر به هم نياز داريم. چقدر همديگر را دوست داريم. و بدون هم چقدر احساس تنهايی می کنيم. ای کاش می توانستيم پايين تر از خود را هم ببينيم .ای کاش می شد با تمام وجودمان همديگر را دوست بداريم برای خدا. ای کاش می شد ما همديگر را دوست بداريم فقط به اين علت که او بنده خداست .مثل ما پس بايد او را دوست بداريم و به او احترام بگذاريم چون او آفريده خداست .چون او نشانه عظمت خداست چون انسان تنها موجودی است که خداون گوهره وجودم خودش يعنی عشق را درون انسان قرار داد .پس انسان به اين علت اشرف مخلوقات نام گرفت .پس دوست داشتن او دوست داشتن خدا و کمک به او سپاسگذاری از خداست.
اي کاش واقعا واقعا واقعا واقعا می دونستيم که مرگ چقدر به ما نزديک است و اندک فرصتی در اختيار ماست.
ای کاش می دونستيم که خدا چقدر ما را دوست دارد هر چند که ما ناسپاسيم و گنه کاريم.نمک می خوريم و نمکدان می شکنيم.ما گمراهيم.
ای کاش فردا نيايد و اگر می ايد که حتما می آيد فردای من با امروز فرق داشته باشد و بهتر باشد تا بتوانيم به او نزديک تر شويم.
ای کاش می شد به خيلی چيزها فکر نکنم اما چه کنم که به من انسان عقل داده تا فکر کنم اختيار داده تا درست را از غلط تشخيص دهم و عمل کنم .پس فکر کردن حق مسلم هر انسان است.
کار ما شايد اين است که در افسون گل سرخ شناور باشيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجای هستی
کار ما شايد اين است که ميان گل نيلوفر وقرن
پی آواز حقيقت بدويم.


اين مطالب حرف من بود شايد حرف ما نظر بود نميتونم بگم شخصی چون همه ما اينها را می دونيم و کم و بيش آن را قبول داريم فقط می خواستم بنويسم تا يادم نره .
من قصد ندارم تو اينجا زياد از خودم بنويسم و يک دفترچه خاطرات يا يادداشت کنم.
به هر حال خوشحال می شم نظر هاتون را بدونم.
يا علی
کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ،۱۳۸۱  
دلت را خانه ما کن.مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن .مداوا کردنش با من
اگر درها به رويت بسته شد.دل بر من کن يارا
در اين خانه دق الباب کن.واکردنش با من
بيافشان قطره اشکی.که من هستم خريدارت
بياور قطره اخلاص.دريا کردنش با من
به ما گو حاجت خود را .اجابت می کنم آنی
طلب کن آنچه می خواهی .مهيا کردنش با من
بيا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بياور نيک و بد را .جمع و منها کردنش با من
اگر عمری گنه کردی. مشو نوميد از رحمت
تو نامه توبه را بنويس .امضا کردنش با من

..............................................................................................................................................................................................................................................................«اگر ثروتمند نيستی مهم نيست.بسياری از مردم ثروتمند نيستند.»
«اگر سالم نيستی.هستند افرادی که با معلوليت و بيماری زندگی می کنند.»
«اگر زيبا نيستی. برخورد درست با زشتی هم وجود دارد.»
«اگر جوان نيستی. همه با چهره پيری مواجه می شوند.»
«اگر تحصيلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد.»
«اگر قدرت سياسی نداری.مشاغل مهم متعلق به معدود انسانها است.»
اما
«اگر «عزت نفس» نداری.برو بمير که هيچ نداری.»
(گوته)b>
کلمات کلیدی:
سلاسل مشهور صوفيه
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۱  
در زمان ظهور ولايت کامله امام هما حضرت علی(ع) عرفان کاملی تربيت شده و در تحت قباب و لوی حضرتش قرار گرفتند. از آن حضرت مشايخ بسياری در شهرها منتشر بودند و چند سلسله از آن حضرت جاری شد مثل سلسله کميليه که به واسطه کميل بن زياد و سلسل اويسيه که به واسطه اويس قرن جريان پيدا کرد. ولی مشايخ ماذون آن بزرگوار که سلسله ای از آنها جاری نشده است بسيار بودند مثل رشيد هجری و ميثم تمار و سعيدبن جبير و قنبر غلام خاص آن حضرت و مالک اشتر نخعی. سلاسل مشهور ديگری که در فقر و تصوف از ساير ايمه اطهار منتشر شده عبارتند از: سلسله ادهميه که به واسطه ابراهيم ادهم به روايتی از جانب حضرت سجاد(ع) و به روايت ديگر امام محمد باقر(ع) رواج يافت. امام هما جناب صادق (ع) نيز مشايخ روايت و طريقت بسيار داشتند از جمله ابويزيد بسطامی که سلسله طيفوريه از آن بزرگوار جاری شد. از امام هفتم (َ۹ نيز مشايخ بسياری در اطراف بودند از همه مشهورتر شيخ شقيق بلخی است که سلسله سهرورديه به يک طريق منتهی به وی می شود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلسله معروفيه
پس از حضرت امام موسی کاظم(ع) فرزند ارشد آن بزرگوار حضرت رضا(ع) جانشين آن حضرت و شجره ملکوتيه الهيه گرديد. مشايخ مجاز آن جناب نيز بسيار بودند که از همه مهمتر شيخ المشايخ معروف کرخی دربان ظاهری و باطنی آن حضرت است که عمده سلاسل متاخر صوفيه به اين شيخ منسوبند و از اين جهت سلاسل معروفيه را ام السلاسل ناميده اند.
ايشان به دست حضرت رضا تربيت شد و دو يا سه سال قبل از شهادت آن حضرت در بغداد از دنيا رفت و در همانجا مدفون گرديد. جانشين ايشان جناب شيخ سری سقطی و جانشين وی شيخ جنيد بغدادی ارادت به ايمه معصومين زمان خود (ع) حضرت جواد و حضرت هادی و حضرت امام حسن عسکری و مولانا حجت قايم(ع) داشتند و از آن بزرگوار مجاز بودند و فقط تربيت سری توسط معروف کرخی و تربيت جنيد توسط سری بود ولی همه ايشان افتخار پيروی و انتساب به ايمه زمان (ع) خود داشتند. لذا در سلسله معروفيه جنيد بغدادی ملقب به شيخ الطايفه را اولين قطب در زمان غيبت می گويند.{ابوالحسن سری سقطی بن مغلس شاگرد و جانشين معروف کرخی بوده که به درک فيض و اخذ اجازه ارشاد از حضرات امام محمد بن علی تقی امام علی نقی (ع) نايل شده است. سری بر وزن فعيل به معنی برگزيده و با شرافت و ريس قوم است. وی چون ابتدا در بغداد سقط فروشی می کرده او را سقطی ناميده اند. }
ـ-----------------------------------------------------------------------------------------------------
سلسله عرفا پس از شيخ جنيد بغدادی
اولین طایفه در زمان غیبت شیخ الطایفه جنید بغدادی بود. پس ازایشان سلسله اقطاب ماذون که اجازه شان در امر طریقت و درایت با واسطه به امام زمان(عج ) می رسد به ترتیب تا حضرت شاه نعمت الله ولی عبارتند از : شیخ ابو علی رودباری.شیخ ابو علی کاتب. ابو عمران مغربی. شیخ ابو الفضل بغدادی . شیخ ابو البرکات. شیخ ابو مسعود اندلسی. شیخ ابومدین مغربی. شیخ ابو سعید صعیدی. شیخ کمال الدین کوفی . شیخ صالح بربری. شیخ عبدالله یافعی و حضرت شاه نعمت الله ولی.
یا علی

کلمات کلیدی:
القاب طريقتی
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۱  

اولی دين بر حسب اختلاف احوال و مناهج دارای القاب طريقتی مختلفی گشته اندکه مطابق با حالات ايشان است و از مصاديق الاسماء تنزل من السما است و ربطی به القابی که مردم به آنها داده اند ندارد.ای القاب در حقيقت مخصوص کسانی می باشد که بنا بر استعداد روحی خود مراتب و درجاتی از سلوک الی الله را طی کرده و طفل ايمان در وجودشان متولد شده است. ايشان هستند که مشمول فرمايش رسول اکرم(ص) شده. موت اختياری را درک کرده و موفق به تولد ثانی گردیده اند. (از حضرت عيسی(ع) نقل شده:کسی که دوبار زاييده نشده وارد ملکوت آسمانها نم گرددو)
چون دومين بار آدمی زاده بزاد
پای خود بر فرق علت ها نهاد
این القاب در مورد حضرات انبیاء نیز به کار رفته چنانکه موسی به کلیم الله و عیسی به روح الله ملقب بودند و از القاب پیامبر(ص) حبیب الله است. ایمه اطهار نیز القاب معنوی از قبیل باقر و صادق و کاظم و رضا داشتند. اوایا جز و عارفان بالله نیز پس از اینکه از جانب راهنمای خویش مامور به ارشاد سالکان حق شده دارای لقب خاص مطابق احوال خود گردیده اند. البته بر حسب ادوار مختلف تاریخ اسلام این القاب در جزییات متفاوت بوده اند. مثلا در اوایل القاب طریقتی گاه مختوم به دین بوده مثل فریدالدین عطار .جلا الدین مولوی یا مح الدین بن عربی. پس از حضرت شاه نعمت الله ولی لفظ شاه در القاب طریقتی فقط در خصوص کسانی که به حد کمال سلوک رسیده اند ذکر شد.(منظور از کلمه شاه در القاب طریقتی :«سلطنت و غلبه و قدرت بر نفس » و قوای نفسانی خود است که عارف بر اثر بندگی خدا و نیل به مقام فناء به آن دست می یابد و مستعد می شود که منشا آثار و تصرفات معنوی در وجود رهروان طریق نیز گردد.
بندگی کن تا که سلطانت کنند
تن رها کن تا همه جانت کنند
این پادشاهی در حقیقت حاصل نهایت گدایی کوی اوست«پادشاه اش همین بس که گدای تو بود» و این سلطنت فقر افتخار نبی(ص) که فرمود:الفقر فخری.
پس اگر مشایخ طریقت کلمه شاه را در القاب خود به کار برده اند مراد ایشان بر خلاف ادعای منکران به هیچ وجه سلطنت و سلطه واقعی نیست.
از زمان حضرت رضا علیشاه دکنی و پس از اینکه تشیع در ایران علنی گردید بزرگان صوفیه در سلسله نعمت اللهیه که افتخار انتساب معنوی به حضرت مولی الموحدین علی(ع) دارند لفظ علی رانیز در القاب درج کردند.(در واقعه مشهوری که حضرت رضا علیشاه دکنی مشاهده کردند از جانب امام ثامن(ع) مامور شدند که جناب سید معصوم علیشاه دکنی را روانه ایران نمایند همچنین دستور داده شده بود که «بنابر اظهار بشیع در طریقه ایشان هر کسی را نامی که مشتمل بر نام علی باشد نهند جایز است.


يا علی
کلمات کلیدی:

عشق و ايمانp>

ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱  
بشر حافی گفت: در بازار بغداد می گذشتم يکی را هزار تازيانه بزدند که آه نکرد.آنگه او را به حبس بردند از پی وی برفتم.پرسيدم که اين زخم از بهر چه بود؟گفت:از آنکه شيفته عشقم. گفتم چرا زاری نکردی تا تخفيف کردندی؟گفت:از آنکه معشوقم به نظاره بود به مشاهده معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاريدن نداشتم. گفتم:و گر ديدارت بر ديدار دوست مهين آمدی خود چون بودی؟ نعری بزد و جان نثار اين سخن کرد. آری چون عشق درست بود بلا به رنگ نعمت شود. دولتی بزرگ است اين جمال معشوق تو را به خود راه دهد تا در مشاهده وی همه قهری به لطف برگيری.ولکن:
زان می رسد به نزد تو هيچ خسی
در خون غم های تو مردی بايد!
کلمات کلیدی:
۲ نكته؟!
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۱  
هچ وقت اين فكر كرده ايد كه چرا تا اين اندازه بچه ها را دوست داريم؟بچه ها را دوست داريم زيرا آنها بسيار صميمي و زخم پذيرند.وقتي آغوش مي گشايند و به چشمهايمان نگاه مي كنند بانگاه خود به ما مي گويد”دوستم داشته باش به تو نياز دارم و به تنهايي از عهده زندگي بر نمي آيم“
مي گويند كه مايوس ترين آدمها در جلب و جذب محبت كساني هستند كه بيشتر از همه تظاهر به بي نيازي از محبت مي كنند.در حاليكه حقيقتا در درون خود تنها هستند انرژي فراواني صرف ميكنند تا ديگران تصور كنند كه همه چيز روبه راه است.(نظر شما چيست؟تا حالا بااين افراد برخورد كرديد؟)
کلمات کلیدی:
معنای کلمه صوفی
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۱  
به نقل از حديثی از

امام علی(ع):التصوف اربعه احرف(يعنی تصوف چهار حرف است :تاء:ترک و توبه و تقی.صاء:صبر و صدق و صفا.واو:ورد و ود(دوستی) و وفاء.فاء:فرد و فقر و فناء.است.

در يادداشت های بعدی بيشتر در مورد تصوف و فقير خواهم نوشت.
يا علی
کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱  
در جواب يکی از خوانندگان محترم (رد ويسدوم)با عرض معذرت قلم انگليسی من دچار مشکل شده.نظر شخصی من اينه که اگر عشق بر خواسته از قلب انسان باشد نه از روی شهوت يا چيزی ديگر محال است جنبه تهاجمی بگيرد.چون همان طور که همه ما می دانيم عشق يک وديعه الهی است که بايد به وسيله آن به کمال مطلوب (يعنی خدا )برسيم.يعنی بايد بتوانيم از عشق مجازي به عشق حقيقی برسيم .کمال عشق اين است و بس.(بازم می گم اين نظر شخصی من است.)
کلمات کلیدی:
عرفان و تصوف
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱  

کلمه عرفان از نظر لغوی به معنای عام شناختن است ولی به معنای خاص آن در نظر اهل الله عبارت است از معرفت حق که از طريق تصفيه باطن و تخليه سر از غير و تحليه روح می شود و به کشف و شهود است نه بحث و استدلال. لذا فقط کسی که به مقام عرفان يا معرفت قلبی حق و اسماء و صفات الهی برسد عارفش خوانند. دقيقا معلوم نيست که لفظ عرفان و لقب عارف به معنای خاص طريقتش اولين بار در چه زمانی در تاريخ اسلام متدوال گشت. «در ميان احاديث مرويه از مصادر عصمت (عليهم السلام) مشتقات لفظ عرفان درباره شناخت خداوند بسيار به کار برده شده که فقط می توان آن را حمل بر مضامين خاص قلبيش کرد. زيرا تنها با اين نوع معرفت الهی است که غايت خلقت بشر معرفت الله می گردد. چنانکه در آيه شريفه «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون اکثر مفسرين »به نقل از ابن عباس «ليعبدون» تفسير کرده اند زيرا اين معرفت فقط با عبادت و بندگی که باعث انانيت می شود به دست می آيد . امام حسين(ع)در اشاره به همين نحو معرفت الهی است که از حضرت رسول(ص) نقل شده که فرمودند:من عرف الله و عظمه منع فاء من الکلام و بطنه من الطعم الخ.(کسی که خداوند را شناخت و او را تعظيم کرد دهانش را از کلام و شکمش را از طعام باز می دارد همانجا)و گرنه معرفت تقليدی يا استدلالی وجود خداوند نه غايت خلقت است نه منشا آثاری اخلاقی در نفس مثل امساک و سکوت خواهد شد.»
اما اولين طايفه ای که رسما خود را عارف و طريق خويش راعرفانی خواندند صوفيه بودند.و اصطلاح عرفان و عارف به اين معنی بعد از لفظ صوفی یا مقارن با آن مصطلح شد.( *اصولا غایت قصوا همه ادیان حقه وصول به حق تعالی و معرفت شهودی وی از طریق تزکیه نفس و سیر و سلوک قلبی است. لذا می توان گفت طریق عرفانی طریق حقیقی همه ادیان است که در اسلام ابتدا به نام تصوف خوانده شد. در دین حضرت مسیح(ع) نیز از این نوع معرفت ابتدا به کلمه یونانی (گنوسیس که معرب آن غنوص است و دقیقا به معنای عرفان مصطلح می باشد.)که مدعی این طریق بودند مشهور شدند. در دین حضرت یهود مذهب قباله طریق عرفانی این دین است. درمذهب هندو نیز طریق عرفانی را«جنانا مارگا»خوانده اند.*) اگر
ه در کتب صوفیه متقدم همواره سخن از مقام معرفت و عرفان به عنوان يکی از مقامات عاليه معنوی رانده شده اما طايفه صوفيه اصولا طريق خويش را «عرفاني» ناميدند تا آن را از طريق فلاسفه و متکلمان که معرفت حق را به علم عقلی و اتدلالی تعريف نموده يا کسانی که به ظاهر اکتفا کرده و به نقل صرف استناد می کردند متمايز گردانيد.
ادامه دارد...(البته اگر براتون جالب بود )نظر ندين فقط بگین ادامه داشته باشه يا نه ؟
يا علی


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱  
بازم سلام.
از تمام دوستانی که با نظراتشان باعث دلگرمی من شدن متشکرم .
را نمی دونم از کجا شروع کنم چون گفتنی ها زياد و وقت کم اما تر جيح می دم اول تعريفی در باره کلمه عرفان و تصوف برايتان داشته باشم.در ياداشت بعدی در باره اسفار اربعه سلوک مطالبی خواهم گفت.
در وجه تسميه کلمه صوفی و تصوف اقوال مختلفی از همان ابتدا تداول آن ذکر شده:هجويری در کتاب کشف المحجوب که قديمی ترين کتاب موجود در تصوف به زبان فارسی است می گويد: اندر تحقيق اين اسم سخن گفته اند و کتب ساخته گروهی گفته اند که صوفی را از آن جهت صوفی می خوانند که جامه صوف دارد و گروهی گفته اند که بدان صوفی خوانند که اندر صف اول باشند و گروهی گفته اند که بدان صوفی می خوانند که تولی به اصحاب صفه کنند و گروهی گفته اند که اين اسم از صفا مشتق است. قول مشهور ديگر آن است که ابوريحان بيرونی در کتاب تحقيق ماللهند اظهار کرده و می گويد معرب کلمه سوفيا sophia)يونانی به معنای حکمت و دانايی است و قول اخير نزديکتر به صحت می باشد.
کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۱  
سلام به شما
من نمی دونم اين ۲۸ نفری که اومدن و ديدن آيا هيچ نظری نداشتن که بدن؟؟؟؟؟؟؟چه خوب چه بد؟من منتظرم تام کسی نظر بده بعد مطالب خود را تایپ کنم.اگر اين جوری باشه و فقط يک بازديد کننده باشيد من بايد در اين جا رو ببندم.

يا علي
کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۱  
سلام.
با عرض معذرت مدتی به خاطر مشغله کاری نتوانستم برايتان مطلب بنويسم.
منتظر باشيد.
لطفا هر کس تشريف می آورد نظر هم بدهد.وگر نه فکر کنم بايد ببندم.
با تشکر از همه.
موفق باشيد.
يا علی
کلمات کلیدی:
عشق يعنی همه چيز
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۱  
عشق جستجوی خوبييهای مردم است.و اگر کس بتواند اين کار را انجام دهد و پيوسته انجام دهد آنگاه خوشبختی خود را تضمين کرده است.چون زندگی ما بازتابی از خود ماست هر چه دريافت مان از عشق و زيبايی بيشتر باشد رشد مان بيشتد خواهد بود.بنا بر اين برای همه ما انسانها (عشق يعنی همه چيز)
قلم و رنگ در اختيار شماست بهشت را نقاشی کنيد و بعد وارد آن شويد.(کازانتزا کيس)
راز شاد زيستن انجام دادن آنچه دوست ميداريم نيست دوست داشتن آن چيزيست که انجام می دهيم.(منبع:کتاب راز شاد زيستن)
کلمات کلیدی:
می خواهم مطالبی در مورد عرفان بگم
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۱  
نمی دونم کيا اين را ميخوانند اما من برای اهل دل مي نويسم زيرا آنها خوب ميفهمند.می خواهم در يادداشتهای بدی چيزهايی که از عرفان .تصوف.سلسلها.فقرا.و در يک کلمه آنانی که واقعا به به چيزهای والايی رسيدن ول کمتر کسی آنان را ميشناسد.فکر ميکنم از بزرگترين شخصيت يعنی(شاه نعمت الله وله طاب ثراه)شروع کنم.از تمام کسانی که واقعا ميخواهند به من حقير کمک کنند و با نظرها يشان من را ياری دهند پيشا پيش تشکر می کنم .
اميد به آنکه بتوانم نقشی هر چند کوچک در بالا بردن اطلاعات شما کرده باشم.
حق نگهدارتان.
کلمات کلیدی:
نکته ای جالب(البته به نظر من)
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۱  
يک انسان کامل بودن بسيار ارزشمند است.انسانهايی که شهامت پرداخت بهاي عشق را دارندبسيار انگشت شمارند.عاشق کسی است که تمام انديشه امنيت را رها کرده است و بی پروابه روی هر خطر آغوش گشوده است.بايد زندگی را همچون معشوقی در آغوش گرفت.(اسم نويسنده اش يادم رفت)
کلمات کلیدی:
أنان که بزرگ فکر می کنند بزرگ هم اشتباه می کنند.
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۱  
اينکه ما ديگران را دوست بداريم حتی مهمتر از آن است که ديگران ما را دوست بدارند.
زندگی آنقدر ها هم که فکر ميکنيد جدی نيست شوخی را جدی تر بگيريد.
اينا رو از خودم نگفتم.ولی به اينا اعتقاد دارم.
کلمات کلیدی: